میخواهم به نکات مثبت زندگی فکر کنم...به امروزم که شنبه است و برگردم نگاهی به گذشته ای بیندازم که چه روزهایی گذشتن از روبرویم...خوب

۵شنبه هوا خیلی سرد بود تربچه اس داد کجایی منم واسش نوشتم برم بیرون وسایل نقاشی بخرم که نزاشت برم گفتش سرده هوا نمیخاد بری...دپرس شدم ولی گوش دادم به دستور رئیس

سی دی های تربچه جون برداشتم و خوشحال و خندان گذاشتم توی دستگاه و نگاه کردم سی دی شماره۴٠و بعد هم۴١ ...

دیروز برعکس روزهای دیگه از همیشه زودتر بیدار شدم و یه نگاه به ساعت دوباره باز خوابیدم تا ٨:۵بیدار شدم تربچه جون بم اس داده بود و ...

وسط نوشت:دیروز با صب بخیر تربچه شروع کردم خیلی خوب بود...

دوباره خوابیدم مث قرص خواب اخه واسم نوشته بود هیس بخواب...منم مث عروسک کوکی دوباره خوابیدم...

ساعت ١٠.۵از خواب بیدار شدم و رفتم تی وی نگاه کردم و صبحونه خوردم و رفتم زیرزمین و بومم و وسایل نقاشیمو علم(الم)کردم همش خاک گرفته بود اخه چند وقتی بود نقاشی نمیکردم و گذاشته بودم کنار ...

یدونه بوم متوسط سفید پیدا کردم و شصتی و رنگ و ....قلموها و تینر هم کم داشتم(پریده بود)لیستشو برداشتم و واسه خودم اطراف بوم و سه پایمو تزیین کردم با کاغذ رنگی و ...

حس خیلی خوبی دارم اینکه دوباره دست به قلمو بزنم و ساعتها بدون اینکه متوجه بشم نقاشی بکشم و خودمو دستهامو رنگی کنم...دیروز وقتی ایستادم و به کارهام نگاه میکردم اعتماد به نفسم زیاد میشد گاهی با خودم فک میکردم تربچه چرا از من خواست واسش نقاشی کنم شاید یک نوع از روانشناسی ...ولی واقعا ازش ممنونم در کنار تموم کمکهایی که بمن کرد اینبار دیگه محشر بود....

ساعت ١ تربچه واسم اس داد خونه دایی ایناست...عااااااااااشقشم با اون موتورش وقتی بش فک میکنم و به اون روز که رفتم واسه اولین بار ببینمش

خاطره نوشت:تربچه بم اس داد میخوای بیام موتورمو ببینی؟اولش فک کردم شوخی میکنه ولی دوباره که اس داد نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم و دربست گرفتم و رفتم و تا رسید به من....بقیشو بعدا مینویسم اخه وصف نشدنی هست

ساعت ٣ و ۴ دیوونم کرد ازش خبری نبود دلم شور افتاد اخه دلواپسش بودم وقتایی که میره بیرون دست خودم نیست خودشم میدونه من چه حالی میشم سعی میکنه باهام در ارتباط باشه ولی خیلی نگران میشم واسه همین بش میگ منم ببره تا بدونم و از اون روزی که یکبار بردتم کمتر ولی بازم دست خودم نیست...اخه دیوونست و جاهای وحشتناکی میره منم که یدونه شیطونک بیشتر ندارم...

ساعت حدود ۵ اس داد دیگه اروم شدم و رفتم دوباره سراغ نقاشی سایز بندیشو انجام دادم و ساعت ٨که تربچه جون زنگ زد صحبت کردیم و کلی انرژی وقول داد ببرتم دوباره موتور سواری رفتم اخر فوتبال نگاه کردم خیلی خوشم اومد من از ١٠ سال پیش عاشق علی دایی بودم ولی استقلال دوست داشتم...

مختار نگاه کردم و....