صبح ساعت ٧:٢٠از خونه رفتم بیرون واسه قرصم  تربچه از یکربع قبل منتظر بود هوا هم تقریبا خوب بود وقتی دیدمش خیلی خوش تیپ بود....

میخواستیم با سواری بریم ولی دیدیم خودمون دوتایی هستیم تربچه گفت با اتوبوس ...منم که سالها سوار نشده بودم دلمو زدم به دریا و سوار شدم اومدیم بالا خندمون گرفت اخه فقط خودمون دو تا بودیم که بعد چند مین اتوبوس راه افتاد و یوهوهو ...حدود نیم ساعت هم اونجا معطل کرد و ما ساعت ٨ راه افتادیم یه جوری بودم مسافرت با اتوبوس خیلی واسم تازگی داشت...خیلی حس خوبی بود...

ساعت9:45رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم و مابقی راه با سواری اخه واسه من که خیلی سال بود سوار نشده بودم سخت بود و تربچه واسمون بلیط گرفت و 15مین بعد حرکت کردیم و تو راه گلهای زرد زیبا رو کنار جاده میدیدم و به رویا میرفتم چند بار هم به رویایی تربچه و دیدم داره فک میکنه و ازش پرسیدم به چی فک میکنی گفتش به...جالب اینکه منم مث خودش فک میکردم و اروم لبخند زدم تا نفهمه...تو راه هم خیلی خوش اخلاق بود فقط گرم بود از گرما ناراحت بود...ما قرار گذاشتیم با مترو نریم و با تاکسی بریم ولی براورد که کردیم دیدیم مترو بهتره و ...رفیم تا7 تیر داروخونه13 ابان و منم نشستم خیلی شلوغ بود و خیلی هم ناامید بودم و همش به خودم میگفتم من که 800 تا قرص دکتر واسم نوشته حتما 100تاشو که میگیرم...تو همین افکار تربچه اومد کنارم نشست...نگاش کردم و لبخند زد...گفتش از هر دفترچه گفتن 300میدن منم شاخ دراورد گفتم مگه ممکنه!!!

تا اینکه صدا زدن...405-406و منم همش ام یجیب میخوندم دیدم تربچه نیست رفته بود صندوق و چشمامو بستم و صلوات فرستادم که یهو دیدم تربچه اومد با یک پلاستیک بزرگ قرص....وااااااااااااااااااای خدای من 800تا قرص همشو گرفته بود و فرار کرد نزدیک بود از خوشحالی جیغ بزنم هر چی بهش گفتم نایستاد و فرار کردو منم رفتم تا گرفتم همشو گرفته بود اگر ازش نمیترسیدم 100تا بوسش کرده بودم...وای خدایا حتی نمیتونستم واسش دعا کنم خیلی خوشحال بودم سریع تل زدم و خبر دادم و به هر کسی هم گفتم هم خیلی خوشحال شد...

اومدیم تربچه جون چند تا وسیله موتور این چیزا میخواست رفتیم و چون قبلش دیده بود و مغازه هاشو میدونست زیاد معطل نشدیم و دوباره واسش خوشحال شدم و اومدیم ترمینال و تربچه گفت بهتره با اتوبوس بریم که ساعت 4:5قرار باشه با سواری بریم خیلی دیر میشه و...ساعت 5 اتوبوس حرکت کرد و یکبار دیگه تربچه بمن خوشبختی داد هم خیلی مهربون بود و هوامو داشت هم خیلی خوش اخلاق از همه مهمتر قرصمو گرفت واسم که دنیا واسم ارزش داشت ساعت 9 رسیدیم وقتی سرمو گذاشتم رو بالش واسه اولین بار بدون هیچ فکر و غمی فقط خوابیدم...

پ ن:تربچه عزیزم ازت ممنونم