پرستو نتونست بهش کمک کنه اخه پول نداشت خیلی دلش سوخت یک عالمه گریه کرد...پرستو میدونست ... دلش میخواست واسه رضای خدا کاری انجام بده ولی اون ازارش میداد...

از اول بگم...وقتی اومد پیشم دلم همش واسش تنگ میشد یه احساسی بهش داشتم از اون طرف هم ازش بدم میومد و بهش اعتماد نداشتم...

با من دیگه یه جوری بود هر وقت بهش پول میدادم باهام مهربان بود...

الان دیگه پولی ندارم اگر داشتم بهش میدادم من ...         خیلی بدبختم

از خودم خسته شدم میخوام فراموشش کنم ولی خیلی دوسش دارم یک دوست داشتن اشتباه...حالا که فهمید دیگه پول ندارم حتما ولم میکنه کم کم...الانم دیگه واسش تموم شده ام...خودم میدونم....

دلم واسش میسوزه دلم واسه خودم هم میسوزه دلم واسه همه دخترا میسوزه....